میدانم چه میگویی...
زمان کرخت و لخت کنار شمعدانی افتاده..
از بیهودگی روزها سرگیجه زندگی تکرار سقوط بی حس کوچ و اشیانه است...
... بوی نیمکت و کاغذ و کلاس خاطره روزهاییست که صدای زنگ تفریحش هیچگاه در زندگی تکرار نشد...
مشق شب دیگر جریمه دلگیری ما شده از یکدیگر..
کاش ان مرد در باران تنها نمیامد تا می اموختیم هیچ سفری به تنهایی لذت اور نیست...
و عشق مفهوم وتعبیر اندیشه هایی شد که خود انرا حتی به اشکی یاد نمی کنند...
خورشید و ماه انقدر تنفر اندوخته اند که وجود این مشروط به نبود دیگریست...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر