میان قبیله ی چشمانت و التماس دستانِ من
اشک دل به زوالِ هیچ تَنَبُّهی و تدبیری دخیل نکرده
تمام آشفتگیِ کابوس های ماه پوش و
افتادن از هراسهای بی ارتفاع
تنها به فتوای ِ دلم خون بَس داده ام
نه به او
یا آنها و هر کَس پُر نا کَس
به عشقم
که :
... نه شهامت سقوطی در من مانده و
نه ذلت هبوطی که هرزه گَرد وسوسه ی غِیرَم کرده باشد
خَم شده به ابتلای دلِ بی تاب خویشم
اما طبسم نمور تمام ابرها را دارم
بالا تر از اندیشه ی کویر نشینان کوه نُمود
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر