مثل سکوت زندگی
با واژه هایی از جنس مرگ
خیال می کنم
این همه راه را
از این پِلک به آن پلکان
چاله ایی کنده ام
تا شناسه هایم طراز روزهایی را که هیچ بوی بودن نمیداد
هِبه کردم به وسوسه ی یک لحظه و یک نگاه و یک بوسه
که از خویش تا خدا را
... هَدَر هرزگیها و نرینگی هر روسپی ای
وقف شتاب هرزنامه ایی به نام عمر
نکرده باشم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر