سی و دو حرف را در سبوی سینه ام ریختم_
به شکر- شعر ممزوجش کردم_
گرم شد به حرارت سبوی ضربان دار ی که کلبه تمامی نگاه های تو و حس نجیبی که عشق نام نهادنش_
... ودرآن خلوت تاریک و نمور و گرم واژه ها غریبی نکردند با تن سبو و دست به دست زنجیر شدند و با دلشوره های من جوشیدند و چهل پاییز صبوری کردند تا هیچ واژه ایی دیگر نماند و یکسر شعر شدند و شراب_
تا امروز تو مست شوی از این می چهل ساله ایی که همه عمر به دوش کشیدم سبویش را_
امانتی بود از بهشت _
برای کسی که دنبال مستی این کهنه شراب غبار گرفته و اویخته بر دالان زمان است_
همو که وعده امدنش را سبو به ساغر چشمانم داده بود_
صاف کردم این می ناب را با تنظیف مطهر صبوری و گرفتم از ان هر ناخالصی را به واژه های چشمم که روان بودند بر صفحه صورت منتظرم برای گلهای گونه و چشمه لبهایی لرزان و بیتابم_
وتو امروز میچشی مرا _
ومست میشوند کلمات و میمیرند وزنهای محصوری که مرز بین مفهوم من از تعبیر احساسم به توست_
بد مستی کن با من_
مدهوش شو با شعر_
که بهایش را با تهمت ناروا و ناحقی بنام زندگی پرداخته ام_
شاید دلت از ساز ناکوک و رسوایی که در کنار تو جویده تمامی ریسمان نجات بخش احساست را
گرفت و میل به ظرافت دستان من کردی که هیچ خاطره زمختی در انها نقش ندارد_
و اندام ظریف تورا دیگر خدا به اغوش هیچ تقدیر بی تدبیری نسپرد که قلمت را مایل به بیان خاطره اش کنی_
میدانم که میدانی حفظ کرده ام اندامت را در حافظه چشمانم _
و دور از دسترس اشکهایم گذاشته ام تا از کنار پنجره همیشه باز زندگیم به لذت تماشایت کنم_
فوت میکنم پیشانیت را تا تمامی روزهای بد منشت دیروز زودوده شود از اندیشه نابت_
دست میکشم به هزار طنازی و اطوار و ناز بر صورتت که افتاب و روشنی را یکجا به زندگیم بخشیده_
ولبهایم را انچنان نرم و ارام بر هره ء نفسهایت و چین لبهایت میگذارم که ندانی مرا تنفس کرده ایی_
بدین شکل شعر متولد میشود زبان به زبان و هجا میابد میان سینه من و تو _
و اصوات زاییده میشوند _
همچون ناله قویی که جفتش را به خویش میخواند_
ودیگر هیچ کلمه ایی نیست که یاریم کند تا بگویم بر من و تو عشق چه گذشت_
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر