۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه

182


سی و دو حرف را در سبوی سینه ام ریختم_

به شکر- شعر ممزوجش کردم_

گرم شد به حرارت سبوی ضربان دار ی که کلبه تمامی نگاه های تو و حس نجیبی که عشق نام نهادنش_

... ودرآن خلوت تاریک و نمور و گرم واژه ها غریبی نکردند با تن سبو و دست به دست زنجیر شدند و با دلشوره های من جوشیدند و چهل پاییز صبوری کردند تا هیچ واژه ایی دیگر نماند و یکسر شعر شدند و شراب_

تا امروز تو مست شوی از این می چهل ساله ایی که همه عمر به دوش کشیدم سبویش را_

امانتی بود از بهشت _

برای کسی که دنبال مستی این کهنه شراب غبار گرفته و اویخته بر دالان زمان است_

همو که وعده امدنش را سبو به ساغر چشمانم داده بود_

صاف کردم این می ناب را با تنظیف مطهر صبوری و گرفتم از ان هر ناخالصی را به واژه های چشمم که روان بودند بر صفحه صورت منتظرم برای گلهای گونه و چشمه لبهایی لرزان و بیتابم_

وتو امروز میچشی مرا _

ومست میشوند کلمات و میمیرند وزنهای محصوری که مرز بین مفهوم من از تعبیر احساسم به توست_

بد مستی کن با من_

مدهوش شو با شعر_

که بهایش را با تهمت ناروا و ناحقی بنام زندگی پرداخته ام_

شاید دلت از ساز ناکوک و رسوایی که در کنار تو جویده تمامی ریسمان نجات بخش احساست را

گرفت و میل به ظرافت دستان من کردی که هیچ خاطره زمختی در انها نقش ندارد_

و اندام ظریف تورا دیگر خدا به اغوش هیچ تقدیر بی تدبیری نسپرد که قلمت را مایل به بیان خاطره اش کنی_

میدانم که میدانی حفظ کرده ام اندامت را در حافظه چشمانم _

و دور از دسترس اشکهایم گذاشته ام تا از کنار پنجره همیشه باز زندگیم به لذت تماشایت کنم_

فوت میکنم پیشانیت را تا تمامی روزهای بد منشت دیروز زودوده شود از اندیشه نابت_

دست میکشم به هزار طنازی و اطوار و ناز بر صورتت که افتاب و روشنی را یکجا به زندگیم بخشیده_

ولبهایم را انچنان نرم و ارام بر هره ء نفسهایت و چین لبهایت میگذارم که ندانی مرا تنفس کرده ایی_

بدین شکل شعر متولد میشود زبان به زبان و هجا میابد میان سینه من و تو _


و اصوات زاییده میشوند _

همچون ناله قویی که جفتش را به خویش میخواند_

ودیگر هیچ کلمه ایی نیست که یاریم کند تا بگویم بر من و تو عشق چه گذشت_

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر