۱۳۹۱ خرداد ۱۴, یکشنبه

200



حوّای هر سلام
به شکوفه ی سیبی وسوسه ام مکن!!
من به دنبال هر سلام تو هبوط می کنم

199



بیا با هم از بهت بی جواب چشمانت بگذریم
قول میدهم پاسخ هزار بوسه
... بر روی لبهایت طلوع کند

198



در همهمه بی هویتی واژه که با شتاب کوچه و امتداد تمامی حصارهای کلام هیچ انتهایی در تصور گلها نمیرویاند من اینگونه با خود کنار امده ام که دور مانده از این قافله اتهام و شکیم

197



معبد چشمانت
قلب و قبله ام را ربوده
بگذار هر بامداد خورشید روی گونه های تو بمن سلام دهد

196


روحم جویده شده!!
لای چرخ دنده های ساعت تنم میان خاطره و آرزو
اسیر این موریانه ی زمینی است
لابلای حفره هایی بنام انزوا
سبدی تحمل بیاور!!
بگذار سرطان این سیگار کارش را تمام کند!
کار ناتمام مرگ را زندگی تمام خواهد کرد؟!!

195


من اینروزها غرق واژه هایی از جنس سکوتم
سرشار از حرفهایی که به ابتذال گفتن تَن نمی دهند
سکوتی که سوزن به دست گرفته و هجا و همیّتم را کوک میزند
لبهایم این روزها شور و لرزانِ تنها یک آرزوست
آرزویی که زیباییش دستان خیالم را در دست خدا میگذارد و به عطش می اندازد خلوت و خواهشم را
با خود عهد بسته ام هرگز تنهابه شرط لازم تنهایی مشروط نکنم حرمت سلامهایم را
و میقات میثاقهای متبرکم آلوده به شاید هیچ شَکّ ی نگردد

194


حادثه یعنی همین که من باشم وقتی که تماشایم نمی کنی!!
مرگ یعنی همین که تو باشی بی تماشای من!!
نفس همین اضطراب داغی است که به یاد میاورد هستم
و من در قفسی از یاخته های بی هویت
که فردا را چون سیگار طلب می کند

193



دلتنگی و دلگیری قصه همین لحظه هاست که نفس میشوند
دل به طاقت فردا داده ام
ایمان دارم باز هم زمین میگردد
و زمان و زندگی اینگونه تنها نمیماند

192


خدا میداند که دامن ماه را گرفته بودم و پای اشکهایم
شمع هایی را که نذر لبخندم کرده بودی خاموش میکردم!!
مگر میشود مالک اینهمه آه های پر حسرت و جنون پر هق هق این گریه باشی و برایت دعا نکنم؟؟

191




مثل سکوت زندگی
با واژه هایی از جنس مرگ
خیال می کنم
این همه راه را
از این پِلک به آن پلکان
چاله ایی کنده ام
تا شناسه هایم طراز روزهایی را که هیچ بوی بودن نمیداد
هِبه کردم به وسوسه ی یک لحظه و یک نگاه و یک بوسه
که از خویش تا خدا را
... هَدَر هرزگیها و نرینگی هر روسپی ای
وقف شتاب هرزنامه ایی به نام عمر
نکرده باشم

190


میان قبیله ی چشمانت و التماس دستانِ من
اشک دل به زوالِ هیچ تَنَبُّهی و تدبیری دخیل نکرده
تمام آشفتگیِ کابوس های ماه پوش و
افتادن از هراسهای بی ارتفاع
تنها به فتوای ِ دلم خون بَس داده ام
نه به او
یا آنها و هر کَس پُر نا کَس
به عشقم
که :
... نه شهامت سقوطی در من مانده و
نه ذلت هبوطی که هرزه گَرد وسوسه ی غِیرَم کرده باشد
خَم شده به ابتلای دلِ بی تاب خویشم
اما طبسم نمور تمام ابرها را دارم
بالا تر از اندیشه ی کویر نشینان کوه نُمود

189



خورشید پشت گونه هایت غروب میکند
سلام من شروع روز است و
شرم تو آغاز زندگی

188


باران اگر امد با لبهای تو وضو خواهم گرفت_

وگرنه مماس میشوم برروی تن تو برای تیمم_

حالا دیگر نماز میخوانم به حرکاتی امیخته با خواسته هایم_

... نه خواسته هایی امیخته با حرکاتم_

و بدین سان_

شکل میگیرد_

شور میابد_

و حرمت میدهد به حرم_

بی نیاز از هر فلزی که نشان ارادتش باشد_

چرا که نه به غالب محتاج است و نه به صورت مغلوب_

فاتح همه رویا ها و خوابها و نقابهاست_


بی نیاز به هر قفلیست که پاسبان و شهنه بطلبد_

که خود حریص همه دلهاست و گل گونه هاست و مخمل لبهاست و زینت دلهاست و سرایی که مسقف به سکوتیست که در ازل گفته شد به سه حرف_

وهنوز بر مدار احساسم گرد تن تو طواف میکند این واژه های چسبناکی که استحکامشان را مدیون خاصیت لزجی هستند که از افکار تو برای نیاز به بارانیست که تنها به بوسه ایی از تو دنیایی میافریند_

حروفی که سالهاست در اندیشه و شعر و زمان به بار نشسته اند_

شرابی که شیدایی میاورد _

مخلوقی که زیبا ترین خلقت را به ظرافت دل مینشاند روی تمامی نقاطی که اشنای تلاقی اندامیست که شبنم اجین کرده میعاد را _

"ع"

"ش"

187


میدانم چه میگویی...

زمان کرخت و لخت کنار شمعدانی افتاده..

از بیهودگی روزها سرگیجه زندگی تکرار سقوط بی حس کوچ و اشیانه است...

... بوی نیمکت و کاغذ و کلاس خاطره روزهاییست که صدای زنگ تفریحش هیچگاه در زندگی تکرار نشد...

مشق شب دیگر جریمه دلگیری ما شده از یکدیگر..

کاش ان مرد در باران تنها نمیامد تا می اموختیم هیچ سفری به تنهایی لذت اور نیست...

و عشق مفهوم وتعبیر اندیشه هایی شد که خود انرا حتی به اشکی یاد نمی کنند...

خورشید و ماه انقدر تنفر اندوخته اند که وجود این مشروط به نبود دیگریست...

186


عطر بهارنارنج دارد واژه های دلم

عطر سیب و سبو و وسوسه های ناب

عطر تو که کنج دلم سکوت کرده ایی و شعر میبافی

... ومن به تن کرده ام دوریت را در ازدهام این نسیم خوشبختی که تنها مرا به عطر تو قانع کرده

لب باز کن بگذار بهار بگذرد از لابلای گیسوان شب و پنجه های فاصله

میان سینه ام جایت هوار میکشد....."غزلک"

185


کنار این دَرب همیشه باز
چاییده نگاهم
سُرفه های خونسردیت را
در بی تعادلی عُصیانت
سنجیدم!!
حاصل من در تو
چه باور کنی یا نه
امروز هر چه شد "ما" نشد!!
یک بار دیگر ضرب کن
... مرا به هنگام انتظارِ یک بدرقه
و تو را در اعتماد به استدلالهایت در جبر این روزها

هویت لبخند "او"
در دلگیریهای "ما"
آرام آرام/آراممان را ربوده

مسلخِ مسخِ این دلگیری/ ثانیه نه/ نای و نفس قربانی میکند
باور کن من در گذر خیس هیچ من و/ هیچ نگاه/
در دالان عبوس پرگارِ دوزخ و بهشت
بی تعمل/ جهنمی شده ام
تو دیگر به آسیاب بلا سرآب اما و هیزم خشک اگر مریز

نگاه کن
ده قدم مانده تا ماه
یک روز!!
سَوا شدم از سایهء خودم
و آیینه گم کردم

این بُرج خیس و خزان
طالع شوم دامنی بود
که به بهانهء باران گلوی ناودانش تَر شد
اما نه در خواب بهار
که به کابوس خونین این دیار

دیاری که دستهایش به نیّت دعا شبیه ناروا قد میکشند
تا خودِ خُـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

184



پائیز که رسید شعری خواهم خواند
هیچ کس چون من خبر از دل برگهای عاشق ندارد
من با پائیز روئیده ام
بی بهانه
و پر بها

183



وقتي باران ميايد نگاهان تو چاي داغ به لبهايم مي بخشند.
..توقع بوسه ايي که هرگز برگي را نلرزاند...
هنوز وقتي خيس مي شوم بوي موهاي تو را باران با خود مياورد
وبه رطوبت احساسم مي بخشد....
هنوز وقتي کسي قصد سفر مي کند پيش از انکه مسافر باشد خاطره کوچ توست که چشمانم را همکلام اسمان مي کند..
.هنوز کوليان بيقرار دل منند
و بدنبال نشان تو در قلب طبيعت...
انها ميروند و ميايند اما ياد تو همواره ميماند با من

182


سی و دو حرف را در سبوی سینه ام ریختم_

به شکر- شعر ممزوجش کردم_

گرم شد به حرارت سبوی ضربان دار ی که کلبه تمامی نگاه های تو و حس نجیبی که عشق نام نهادنش_

... ودرآن خلوت تاریک و نمور و گرم واژه ها غریبی نکردند با تن سبو و دست به دست زنجیر شدند و با دلشوره های من جوشیدند و چهل پاییز صبوری کردند تا هیچ واژه ایی دیگر نماند و یکسر شعر شدند و شراب_

تا امروز تو مست شوی از این می چهل ساله ایی که همه عمر به دوش کشیدم سبویش را_

امانتی بود از بهشت _

برای کسی که دنبال مستی این کهنه شراب غبار گرفته و اویخته بر دالان زمان است_

همو که وعده امدنش را سبو به ساغر چشمانم داده بود_

صاف کردم این می ناب را با تنظیف مطهر صبوری و گرفتم از ان هر ناخالصی را به واژه های چشمم که روان بودند بر صفحه صورت منتظرم برای گلهای گونه و چشمه لبهایی لرزان و بیتابم_

وتو امروز میچشی مرا _

ومست میشوند کلمات و میمیرند وزنهای محصوری که مرز بین مفهوم من از تعبیر احساسم به توست_

بد مستی کن با من_

مدهوش شو با شعر_

که بهایش را با تهمت ناروا و ناحقی بنام زندگی پرداخته ام_

شاید دلت از ساز ناکوک و رسوایی که در کنار تو جویده تمامی ریسمان نجات بخش احساست را

گرفت و میل به ظرافت دستان من کردی که هیچ خاطره زمختی در انها نقش ندارد_

و اندام ظریف تورا دیگر خدا به اغوش هیچ تقدیر بی تدبیری نسپرد که قلمت را مایل به بیان خاطره اش کنی_

میدانم که میدانی حفظ کرده ام اندامت را در حافظه چشمانم _

و دور از دسترس اشکهایم گذاشته ام تا از کنار پنجره همیشه باز زندگیم به لذت تماشایت کنم_

فوت میکنم پیشانیت را تا تمامی روزهای بد منشت دیروز زودوده شود از اندیشه نابت_

دست میکشم به هزار طنازی و اطوار و ناز بر صورتت که افتاب و روشنی را یکجا به زندگیم بخشیده_

ولبهایم را انچنان نرم و ارام بر هره ء نفسهایت و چین لبهایت میگذارم که ندانی مرا تنفس کرده ایی_

بدین شکل شعر متولد میشود زبان به زبان و هجا میابد میان سینه من و تو _


و اصوات زاییده میشوند _

همچون ناله قویی که جفتش را به خویش میخواند_

ودیگر هیچ کلمه ایی نیست که یاریم کند تا بگویم بر من و تو عشق چه گذشت_

181



یــــاد بگیریم اگه میخواهیم به اصطلاح خودمون محبتی کنیم بی بهانه باشه!!

نــــه که به هزار اما و اگر و به زور به یک نفر محبتی بکنیم بعد هم جار بزنیم که آی ملت من انقــــــــــــــــدر خوبم که نگو و نپرس!!

کاش وقتی که قد میکشیدیم و رشد فیزیکی میکردیم مفهوم دوستی و نون و نمک و بزرگ و کوچیک رو هم بهمون می آموختن!!


برای یک بار هم که شده از دوستان نزدیک و دورمون بپرسیم من چه جور آدمی هستم؟؟!! 

بعد هر چقدر میخواستیم بر طبل بزرگواری و محبت و جوانمردی می کوبیدیم!!

کاش شناسنامه ما بجای طول زندگی نمایشگر عرض آن بود!!

بیاییم یک بار دیگر مفهوم تمامی واژه ها را از نو مرور کنیم و بعد در مورد خویشتن خویش به داوری بنشینیم!!

بی شک از پیله بسیار توهمات من دآوردی خارج می شدیم و زیبا تر زندگی میکردیم!!

ام.کا



۱۳۹۱ خرداد ۱۳, شنبه

حسین ماه را نشانه گرفته!!




اگر دل دلیل است آورده ایم
اگر داغ شرط است ما دیده ایم

آآآآآآآآآآآآی سبز جامه گان ردای سیاه را چه خوش برای فردایتان پسندیده اید!!!

حسین ماه را نشانه گرفته!!

بر چسب های سبز را از لبهایتان بردارید این بی تفاوتی رنگ مرگ گرفته
به فردا نمی اندیشم که چه خواهد شد که ما نسل سوخته ی دیروز امروز را باخته ایم !!
هماره از نیاکانمان خرده می گیریم که چرا؟!
تاریخ حسرت هایمان را دیده و باری دیگر بابک خرمدینش را بسویمان گسیل داشته!!
گرچه این بار سرخ جامگانی بودیم که سرخی هر سلاحی را از اندیشه هایمان به در آوردیم و سبز پوش عقلانیت قرنی شدیم که دل به رویش بی خشونت جوانه هایش بسته بود
اما قرار به خاموشی و فراموشی نبود!!!
هوا بس ناجوانمردانه سرد بود که حسین راهی فراسوی مرزهای بسته ی جباران رژیم تا خورشید را بما آموخت!!
از نبوغش مدد گرفتیم و خویش را به بلوغ جهانی رساندیم و هر چه خواستیم گفتیم و شنیدیم !!
بیاییم و یک بار هم از حسین به دنیا بگوییم و بشنوند که جوانه ی سبز و زیبای ایران چگونه امروز در مرز باریک بین هستی و نیستی ایستاده و راست قامت ترین سرود آزادی را میخواند!!
بیاییم به بهای ترس و سکوت امروزی حقارت و خجالت ابدی برای فردای ایران و فرزندانمان نخریم!!
چشم تاریخ منتظر است بیایید در جغرافیای وقیح و بی رحم ابتذال و سکوت پنهان نمانیم


مسعود کیهان

۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه

بابک خرمدین





تقدیم به حسین رونقی ملکی عزیز...

با تنهایی ات بیگانه نیستم
با هزاران مجهولی که از آن میله های سرد و سیاه چکه میکند!!
با مرور شادترین خاطراتی که در آن شرایط آنقدر دور اند که به خیال می مانند!
با پندار شب در دل روز!!
با صدای سرد درب های آهنینی که اظطراب و سئوال می آفرینند
با فحّاشی های بیمارگونه و توهین های بیتاب کننده و مدام
با سیلی های بی دلیل و خنده های چندش آور و بی بدیل
و نامهای زیبایی که شنیدنش از دهان هیولای بی صورت زندان رعب آور است
در خلاعی از زمان آویزان بودن و بی سرانجام ترین انجام را طی کردن!!
با تب و تشنج و هذیان!!
ای کاش میدانستی که در برابر اکنون تو تمام بودنم شرمسار است!!
ای کاش میدانستی که فردایم چقدر آرزوی حضورت را می کشد!!
تو در انفرادی خود یک دنیایی و دنیای ما با تمام وسعتش هم قدّ یک آن تو نیست!!
تو در پشت میله های زندانت آزادی و ما در زندانی از حِس نا توانی محبوس!!
تو همنشین صبر و سکوتی و ما شهودِ شرم خویش!!
حسین جان تو ایمان سبز این عصر و یقین سرخ این نسلی!!
مظلومیّت خاموش تو خواب بی خیال دنیا را آشفته خواهد ساخت!
برخیز و بگذار ایران فردایش بی نصیب از نگاهان بی مرزت نماند!!
این ماییم که به تو محتاجیم و از دربند بودنت نالان!!
تختی که تو بر آن درد می کشی تخت جمشید پُر غرور آزادی است...
و از ارس تا اروند مشتاق قدمهای تو...

برادرم...
حسینم
هزاران بوسه بر استقامتت می زنیم و برایت شعر سبز آزادی میخوانیم

""که تو یَل آذرابادگان مایی""

180


نهال عشق من خاک را بوسیده و اکنون سر به سینه اسمان گذاشته
چه بگویم تا تمامی دلتنگیم اشنا ترین لبخند پیرامونت گردد
تو بگو
تو بخواه
تو بیا
... نگرانم خوب من
همه انچه نباید شده است
تمامی باید های دوست داشتنیم پشت به من میروند
به مدد هیچ ریسمانی به دریا نرفتم
اگر شعر گفتم
اگر ترانه ایی در ذهن من جای گرفت
احساس تو زنده بود و زندگی ساخت
من اگر مانده ام از عجز نیست
تمام قوایم با ماندن قرینن
ماندم تا
بمانی
اغاز کن سفر را
از انجا که تو نشسته ایی
تا لحظه های من
سه واژه مانده
ع ش ق