چشمانِ تیره ام
مبتلای نگاهی از توست
تو که سنگینی تنهاییم را به دوش میکشی
دل گیرم از سرزمینی که روزی بویِ کاه گِل هایش هوشیارم میکرد
نگاهانم دیگر در خود عطر معاشقهء خاک و باران را ندارند
سو سو میزند ساعت
بیزارم از تیک تاک آن فانوسِ کُهنه
غُصه دار هیچ قصه ایی در کودکی نیستم
... که گونهء کودکی هایم ارغوانی سیلی های مدابرانه است
رَدّ نسبتهای خونیم بر کوچه های این شهر غریب راه خانه ام را نشانت خواهد داد
نیشتر فراموشی به زخم هایم خورده
زبانم گورستانی از گِله هاست
بگذار بخوابم کنار این لحظه
شاید بَخت باردار حادثه ایی شد
برایم لِی لِی کُنان لالایی بخوان
روی ارقامی که منسوب به منند
"نسبتی تَنی تَر " حتی از مادرم
که باوَر کرده ام این روزها زمان مرا زاییده
از رَحم جَبر زمین
شبیه یک تساعد هندسی غمهایم رُشد کرده اند
غفلتی که سرطانی شده
نوازش کن واژه هایم را
بَردار تمام سَهم خودت را از این سینه
تمام مَـــــــــــــــرا
و بپذیر :
من بی گُمان خواهم مُرد
اگر با تو بودن خاطره شود
رحیلی که جَلایِ وطن کرده
دیگر از صدای هیچ چاووشی نمیترسد
تنها دلخوش کرده به گیس کردن گیسوی دخترانش
و فرو رفته در قلبِ فردایی که تنها تو برایم شعر خواهی خواند
شاید شعری از فروغ
سهراب
شاملو
یا رُمانی از کامو و هوگو
میفهمی که؟؟!
صدای تو پسند فردایم شده
انگار تا تو راه میروی این قلب نبض میزند
تو که سنگینی تنهاییم را به دوش میکشی
دل گیرم از سرزمینی که روزی بویِ کاه گِل هایش هوشیارم میکرد
نگاهانم دیگر در خود عطر معاشقهء خاک و باران را ندارند
سو سو میزند ساعت
بیزارم از تیک تاک آن فانوسِ کُهنه
غُصه دار هیچ قصه ایی در کودکی نیستم
... که گونهء کودکی هایم ارغوانی سیلی های مدابرانه است
رَدّ نسبتهای خونیم بر کوچه های این شهر غریب راه خانه ام را نشانت خواهد داد
نیشتر فراموشی به زخم هایم خورده
زبانم گورستانی از گِله هاست
بگذار بخوابم کنار این لحظه
شاید بَخت باردار حادثه ایی شد
برایم لِی لِی کُنان لالایی بخوان
روی ارقامی که منسوب به منند
"نسبتی تَنی تَر " حتی از مادرم
که باوَر کرده ام این روزها زمان مرا زاییده
از رَحم جَبر زمین
شبیه یک تساعد هندسی غمهایم رُشد کرده اند
غفلتی که سرطانی شده
نوازش کن واژه هایم را
بَردار تمام سَهم خودت را از این سینه
تمام مَـــــــــــــــرا
و بپذیر :
من بی گُمان خواهم مُرد
اگر با تو بودن خاطره شود
رحیلی که جَلایِ وطن کرده
دیگر از صدای هیچ چاووشی نمیترسد
تنها دلخوش کرده به گیس کردن گیسوی دخترانش
و فرو رفته در قلبِ فردایی که تنها تو برایم شعر خواهی خواند
شاید شعری از فروغ
سهراب
شاملو
یا رُمانی از کامو و هوگو
میفهمی که؟؟!
صدای تو پسند فردایم شده
انگار تا تو راه میروی این قلب نبض میزند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر