۱۳۹۱ تیر ۲۱, چهارشنبه

204




تو همون میوه ممنوعی که مرا به هبوط از قله خودخواهی فرا خواند_

تو همان لحظه گناهی که زیبا تر از افرینش است_

تو زیباییه هر ترسی که عشق فرمان داده_

...

تو زیبا ترین هماغوشی من با تن مرطوب واژه ایی_

بهشت اغوش توست نه ان سایه گاه امن بی عشقی که لذت را گم کرده_


میخواهم سنگسار ذهنیت مسموم همه باشم _

تنها به حرمت یک لحظه با تو بودن_

صلا مهم نیست که نام تو زینت کدام دفتر جبر است_

من همه تو را به اختیاری شیرین از خود میکنم_

هزار بار لبخند خواهم زد به هبوط از دنیا به جهنم-

فقط بگو سیب خواهش منی که روییده بر درخت راز و نیاز احساسم_

خدا را نادیده میگیرم_

که تو خدایی کنی_

طواف داده ام شعر را پیرامون نگاهانت_

شسته ام تمامی واژه ها را با زمزم نفسهایت_

و هفت سنگ به هفت اسمان حسادت زده ام_

شیطان دور شده از بستر به ذهن خوابیده ما_

و قربانی کرده ام تماشایم را از هر وسوسه ایی جز تو_

شعر سپید به تن کرده ام و گهگاهی به غزل لبیک گفته ام عشق تو را_

درد گرفته دفترم از اینهمه خستگیهای صبوری که دور از تو به روحش بخشیده ام_

شاهد خلقت اسمانها و زمین بوده نوزاد زیبای احساس ما در روزهای عدم_

هیچ عددی را برای شمارش با تو بودن نیافتم_

مقیاس زدم تو را با اشک_

زیبا تر بودی از اندیشه زلال و داغ چشمانم_

نمیگذارم دلت بلرزد_

همه کوهها را به پشتوانه قدمهایت میفرستم_

با باور من قدم بزن زندگی را_

من بارور میکنم تمامی روزهای خوابیده در گهواره فردا را_

تا هر روز برایت گل یاسی به نشانه طبسمم به تنها دلیل نفسهایم که شاخه لبهای توست میاویزم_

میدانم روز انقدر عاشق شوی که خودت با پاک کن احساست پاک کنی هر جاده ایی را که فاصله اورده_

میدانم میایی و میقات ما دل فرداییست که همچون قویی نرم کرده سینه رود را_

میدانم سهم من و حقم از اینهمه راه بی پایان و بی عبور طرحی از اندام توست که مقابل صورتم خنده خدارا به ترجمه خواهد نشست_

میدانم که میدانی معجزه میکند عشق وقتی عصای واژه های مرا به دست میگیرد_

میدانم که میدانی کوچه های جلجتا میبلعند صلیب را پیش از تولد آن باکره که گناه را عبادت تمامی تهمت ها ی بسته بر دامنش کرد_

ومیدانم که میدانی اگر خدا با بشر سخنی گفته از کام همین شعرهای سپیدیست که بذر عشق میکارد بر زمین یخ بسته این قرن وحشی و سرد_

ماه را مثل هر شب به دست خودت بالا بردی و روشن کردی و من همچنان سیاه می کنم دفتر تنهایی ام را_

میدوم تا وقت رسیدن تن تو از اظطراب این فاصله کمتر لرزیده باشد_

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر