لَب را از لبخند و تو را از شعر
مسموم میشود ناله و نگاهی که بی اندیشه تو به پرسه و پرستش رفته
مرا کَم میاوری در روزهای بارانی
خیس میشوی پیش از چشمان من
من پرنده ایی را به تخیّل حواس پرتی های خودم از گوشهء لبهای سرد غروب ربودم
آنزمان که هیچ توبه ایی گریستن نداشت
... نوشتم تمامی گناهان ناکرده را
تا کهنه ترین شوق و گَس ترین شراب و سرخ ترین گونه
حتی فرصتهایم را به تو دادم
دریغ نباش دختر بهار و بوسه و باران
پای این شمعدانی هیچ پروانه ایی به صداقت بوسه هایش نسوخته
که من پا به پای صمیمی ترین حادثه ها آمده ام
شاید سخت بود که بود
سرد بود اما از لَب افتاده نبود
فالی بود و فنجانی که جز "ما" هیچ من و تو یی نداشت
مسموم میشود ناله و نگاهی که بی اندیشه تو به پرسه و پرستش رفته
مرا کَم میاوری در روزهای بارانی
خیس میشوی پیش از چشمان من
من پرنده ایی را به تخیّل حواس پرتی های خودم از گوشهء لبهای سرد غروب ربودم
آنزمان که هیچ توبه ایی گریستن نداشت
... نوشتم تمامی گناهان ناکرده را
تا کهنه ترین شوق و گَس ترین شراب و سرخ ترین گونه
حتی فرصتهایم را به تو دادم
دریغ نباش دختر بهار و بوسه و باران
پای این شمعدانی هیچ پروانه ایی به صداقت بوسه هایش نسوخته
که من پا به پای صمیمی ترین حادثه ها آمده ام
شاید سخت بود که بود
سرد بود اما از لَب افتاده نبود
فالی بود و فنجانی که جز "ما" هیچ من و تو یی نداشت
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر