۱۳۹۱ تیر ۲۱, چهارشنبه

218


چشمانِ تیره ام
مبتلای نگاهی از توست
تو که سنگینی تنهاییم را به دوش میکشی

دل گیرم از سرزمینی که روزی بویِ کاه گِل هایش هوشیارم میکرد
نگاهانم دیگر در خود عطر معاشقهء خاک و باران را ندارند
سو سو میزند ساعت
بیزارم از تیک تاک آن فانوسِ کُهنه
غُصه دار هیچ قصه ایی در کودکی نیستم
...
که گونهء کودکی هایم ارغوانی سیلی های مدابرانه است
رَدّ نسبتهای خونیم بر کوچه های این شهر غریب راه خانه ام را نشانت خواهد داد
نیشتر فراموشی به زخم هایم خورده
زبانم گورستانی از گِله هاست
بگذار بخوابم کنار این لحظه
شاید بَخت باردار حادثه ایی شد
برایم لِی لِی کُنان لالایی بخوان
روی ارقامی که منسوب به منند
"نسبتی تَنی تَر " حتی از مادرم
که باوَر کرده ام این روزها زمان مرا زاییده
از رَحم جَبر زمین
شبیه یک تساعد هندسی غمهایم رُشد کرده اند
غفلتی که سرطانی شده

نوازش کن واژه هایم را
بَردار تمام سَهم خودت را از این سینه
تمام مَـــــــــــــــرا
و بپذیر :
من بی گُمان خواهم مُرد
اگر با تو بودن خاطره شود

رحیلی که جَلایِ وطن کرده
دیگر از صدای هیچ چاووشی نمیترسد
تنها دلخوش کرده به گیس کردن گیسوی دخترانش
و فرو رفته در قلبِ فردایی که تنها تو برایم شعر خواهی خواند
شاید شعری از فروغ
سهراب
شاملو
یا رُمانی از کامو و هوگو
میفهمی که؟؟!
صدای تو پسند فردایم شده
انگار تا تو راه میروی این قلب نبض میزند

217


روزی کنار رودی می ایستم و سبز میشود تنم
من عادت کرده ام به عبور آبی اینهمه علاقه در آنسوی زمین!!
این عادت ا سالهایم شده
گاهی یک کابوس زندگی میشود
گاهی یک زندگی کابوس!!
رَسم بوسه و گریه همین بود
تو از بی خبر ترین خوابها بیایی و من از خوابهایم سراغ تو را بگیرم؟؟!

میبینی دختر پاک ترین گریه های من؟؟!
...
واژه هایم را از کندوی نوچ دلتنگی میگیرم!!
میترسم روزت را خراب کنم!
بگذار تنها شبهایم ویران باشند
دستهایت را تا آنجا که میدانی شکل دعا کُن
شاید برای یک بوسه هم شده دوام آوردم و بر نبودنم غصه دار نشدی

216


و مَرد :
تمام خویش را در التهاب نفس گیر حِسی غریب
مجذوب سیاهی چشمانی میابد که طراوت تمنایش
تمام گسترهء سینهء مردانه اش رابه تسخیر جنون و شیدایی درآورده
و اکنون تنها علت بودنش را فتح دروازه های این آغوش میداند
برای نوشیدن این مائده ایی که طرح اندامش به تعبیر زیبا ترین بیتابیهایش می نشیند
و او در شَرم شیرین اولین بوسه پرستشی عاشقانه را می آموزد
که در هر نمازش هزار طیف و طوفان و طواف جاریست

مسعود
"قسمتی از دلنوشته ام بنام" آفرینش

215


من از استدلال خاموش پنجره
به گویش صمیمی باران می رسم
روی بی قیّد ترین خیسی کوچه
و از زبان همین بغض پُر گلایه و ابری
یکرنگ ترین واژه ها را برای هر لحظه "دوست داشتن " می چینم
تا لبخندهایت را
از بی تفاوتی این روزها جدا کنم
و به عیادت بهانه هایت بیاییم!!

214


کاش
بدانی صورتم را به اهتمام تمام رضایتم
نه در مقابل باد
بلکه در مقابل طوفانی وحشی
قرار دادم تا تو قرار یابی
تا من به باور ابتلای خودم شک نکنم
تا سَرم در مقابل هر سودایی خم نشود
تا سلامم با تو والسلامی نداشته باشد...

213



بکارت اولین معاشقه اِزاله میگردد
و بیدرنگ نطفه ایی از جانِ گناه رها میشود
به شکل هیجانی خیره و سَرکش وخیس
خیس از خواهش
خواهشی هوس آلود و مطرود
به
تمایل تُخمکی رها شده از رطوبت یک طبسم

پیرامون ساعتی از وسوسه های مُدام
...
و تیک تاک نفسهای بی هراس
که در تعفن کور هیچ کراهتی گهواره نبسته
صلایی فرا تر از فردا


میان سکوت امروز و ناله دیروز
پیامبر عشق و شهوت و وسوسه
سفیر یک سَفر خواهش
ناب ترین اعتراض یک بوسه!!
وارث گناهی که تداوم یافت
و بارانی از علاقه شد
عصیان معصومیّتی که سقوط را هبوطی عاشقانه کرد

اشتیاقی که در گوشه چشمان خدا شبیه خیالِ خورشید خوشه بست
و از پیلهء بی هویت بهشت
پرید پروانهء زیبای سرنوشت
و به انکار تنهایی رسید

_ام.کا________________________

"قسمتی از دلنوشتهء آفرینش من......

212



رو در رو با خودم
در رَسا ترین ایستادنم
حقیقتی بی مجاز
نُمود میابی تو
در تفرّق فصول و
تشابه رصوصی شگرف
آن هنگام که
سئوال آیینه ها
بی پاسخ میماند
...

ودر چشمان تو
من
به شهود و شگفتی
لمس میکنم تقارن صله هایی که
نه به ذاتِ من و
نه به سرشت تو
قائم است
واین تنها ریشه ی
ماست

211


با تو در لانهء فاخته هم میمانم
بگذار تمام پرنده های مسافر
دنیا را در چمدان کوچشان بگذارند و
به هرکجا که میخواهند ببرند
من مقیاس زده ام!!
آغوش تو !!
تمام فصل های زندگی مرا در خود جای میدهد!!

210


بیا و هم قد آغوشت
تعریفی از اندامت را
به تفسیر من از عشق ارزانی دار
این شب و این شب بو
تو را خدای خود میدانند
قدر یک طواف بوسه باش
پیرامون عطش لبهایم

209

باید باور کرد نقطه چین هایِ زندگیم
بی پاسخ ترین مجهول این روزهاست
انتظار بیهوده ایست به انتظار حتی یک سلام سَرَک بکشی
وقتی صبوریت بی هویت باشد

208


ناصری!!!
صلیب را رها کُن
یهودا به چند سکّه ی نقره خطی کَج بر سرنوشت خویش کشید
این روزها مسیح و یهودایش را به ایمان نداشته ی خویش میفروشند
من خیابانهای جلجتا رو خوب میشناسم!!
خیس بیماری و نامردیست!!
تمام باکرگان اورشلیمش مسیح میزایند!!
و هر روز یکی را بر صلیب میکنند تا کفاره ی گناهانشان را دیگری پَس دهد

ناصری !!

محبتت این روزها بر صلیب رفته و دست و پای خوبی و شرافت را چهار میخ کرده اند
پس از چند روز از میان مُردگان عشق و حقیقتِ بی نقاب بر میخیزد؟؟

207


وقتی سایه ات نباشد
من هیچ سهمی از آسمان نمیخواهم
این گونه از زندگی تنها به صورتت تو می آید
بگذار همه جا شب باشد و
چشمک این ستاره های هرجایی
نماز همه را قضا کند
من با خدا به شیوه ی چشمانت سخن میگویم
مهربان و آشنا و همیشه
 

206


روزهای غریبی را تجربه میکنم
روزهایی که هم نزدیکن به من هم دور
دارم تنفر رو تمرین میکنم
حسی که تا حالا اصلا باهاش گلاویز نبودم
اما در غربت یخ کرده ی فلات آناتولی معلمین خوبی داشتم برای آموختن این حس
امیدوارم زود تر از این حس و این مردم دور بشم
اصلا حال و هوای خوبی نیست

205

 
 
یک سلام
  غریبه ایی را آشنا میکند

و سلام تو
تمام غربتم را عاشقانه کرد

204




تو همون میوه ممنوعی که مرا به هبوط از قله خودخواهی فرا خواند_

تو همان لحظه گناهی که زیبا تر از افرینش است_

تو زیباییه هر ترسی که عشق فرمان داده_

...

تو زیبا ترین هماغوشی من با تن مرطوب واژه ایی_

بهشت اغوش توست نه ان سایه گاه امن بی عشقی که لذت را گم کرده_


میخواهم سنگسار ذهنیت مسموم همه باشم _

تنها به حرمت یک لحظه با تو بودن_

صلا مهم نیست که نام تو زینت کدام دفتر جبر است_

من همه تو را به اختیاری شیرین از خود میکنم_

هزار بار لبخند خواهم زد به هبوط از دنیا به جهنم-

فقط بگو سیب خواهش منی که روییده بر درخت راز و نیاز احساسم_

خدا را نادیده میگیرم_

که تو خدایی کنی_

طواف داده ام شعر را پیرامون نگاهانت_

شسته ام تمامی واژه ها را با زمزم نفسهایت_

و هفت سنگ به هفت اسمان حسادت زده ام_

شیطان دور شده از بستر به ذهن خوابیده ما_

و قربانی کرده ام تماشایم را از هر وسوسه ایی جز تو_

شعر سپید به تن کرده ام و گهگاهی به غزل لبیک گفته ام عشق تو را_

درد گرفته دفترم از اینهمه خستگیهای صبوری که دور از تو به روحش بخشیده ام_

شاهد خلقت اسمانها و زمین بوده نوزاد زیبای احساس ما در روزهای عدم_

هیچ عددی را برای شمارش با تو بودن نیافتم_

مقیاس زدم تو را با اشک_

زیبا تر بودی از اندیشه زلال و داغ چشمانم_

نمیگذارم دلت بلرزد_

همه کوهها را به پشتوانه قدمهایت میفرستم_

با باور من قدم بزن زندگی را_

من بارور میکنم تمامی روزهای خوابیده در گهواره فردا را_

تا هر روز برایت گل یاسی به نشانه طبسمم به تنها دلیل نفسهایم که شاخه لبهای توست میاویزم_

میدانم روز انقدر عاشق شوی که خودت با پاک کن احساست پاک کنی هر جاده ایی را که فاصله اورده_

میدانم میایی و میقات ما دل فرداییست که همچون قویی نرم کرده سینه رود را_

میدانم سهم من و حقم از اینهمه راه بی پایان و بی عبور طرحی از اندام توست که مقابل صورتم خنده خدارا به ترجمه خواهد نشست_

میدانم که میدانی معجزه میکند عشق وقتی عصای واژه های مرا به دست میگیرد_

میدانم که میدانی کوچه های جلجتا میبلعند صلیب را پیش از تولد آن باکره که گناه را عبادت تمامی تهمت ها ی بسته بر دامنش کرد_

ومیدانم که میدانی اگر خدا با بشر سخنی گفته از کام همین شعرهای سپیدیست که بذر عشق میکارد بر زمین یخ بسته این قرن وحشی و سرد_

ماه را مثل هر شب به دست خودت بالا بردی و روشن کردی و من همچنان سیاه می کنم دفتر تنهایی ام را_

میدوم تا وقت رسیدن تن تو از اظطراب این فاصله کمتر لرزیده باشد_

 

203

خواب که در چشمانم بیدار شد راه میافتم___

تورا در رویا در میابم و میان اغوشم خواهم گرفت__

بادامهای تلخی که بر اندیشه ات روییده را پیشکش عاشقیهایم مکن__

...
گناه دارد این 'حس معصوم که یخ میزند گوشه اطاقم__

قدمت اشکهای من بسیار است بانو__

گذر کن از این دالان پاییزی __

به ییلاق برده ام لحظاتت را ماندگیت را و رخوت گامهایت را بشور__

قول میدهم شعرهایم را به دستبوسیت بیاورم و پاشویه ات کنم از تقدیری که تب کرده اش هستی

202


لَب را از لبخند و تو را از شعر

مسموم میشود ناله و نگاهی که بی اندیشه تو به پرسه و پرستش رفته

مرا کَم میاوری در روزهای بارانی
خیس میشوی پیش از چشمان من

من پرنده ایی را به تخیّل حواس پرتی های خودم از گوشهء لبهای سرد غروب ربودم
آنزمان که هیچ توبه ایی گریستن نداشت

...
نوشتم تمامی گناهان ناکرده را
تا کهنه ترین شوق و گَس ترین شراب و سرخ ترین گونه

حتی فرصتهایم را به تو دادم
دریغ نباش دختر بهار و بوسه و باران

پای این شمعدانی هیچ پروانه ایی به صداقت بوسه هایش نسوخته
که من پا به پای صمیمی ترین حادثه ها آمده ام

شاید سخت بود که بود
سرد بود اما از لَب افتاده نبود

فالی بود و فنجانی که جز "ما" هیچ من و تو یی نداشت

201



قلم ایینه نامت شده و قلبم شانه موهایت_
اما فرصتی نیست_
به پرستو کسی کوچ نمیاموزد_
اشیانه چکاوک را زمستان ترسانده_
پاییز من از راه خواهد رسید_
پرسه میزند افکارم روی خش خش برگ_
سجده میکند چشمانم کتاب غبار گرفته عشق را_
دلدادگی زیر باران رفته بی چتر و بی اظطراب_
قاصدک دل دل میکند در پوشیدن کفشهای سفر_
و تو هنوز ترانه ایی!!شعری برای رسیدن نگفته ایی_
من از ترس زمستان شعر پوشیده ام_غزل باریده روی ساعت