۱۳۹۳ شهریور ۲۹, شنبه

350



برایت گواه آورده ام
گلایه های خاموش
عقربه های پلید و پوسیده
زخم های عمیق و ضرباندار منبعث 
نگاه های کم سو
بی رمق و پیکش شده
هزار کلون در سزای حرفی
هزار واژه ی بلعیده و بد بو
جسارت های به کراهت رسیده
بکارت های عریان و خیابانی
راه های سیاه تا جنگل
خشک تا دریا
آسمانی بی پرده کنار کویر
و پوشیده رو در روی کوه
همه و همه شهادت می دهند سَوا شده ام از همهمه
برای سود و زیان دست بر کمر اندیشه نبردم
به بانگ خروسی در کودکی
تمام بزرگسالیم را می فروشم
هیجانی که راه می رفت
قصه می شنید
غصه می خورد
گریه می کرد
بی نیاز به اندکی برای ایستادن و سکون
التهابی سرخ و داغ و گرم
مادری که برای زخم های جسم پرتلاطم و بیقرارش همواره می گریست
و هیچگاه ندانست زخم های روحش به شوری اشک های بی پاسخش به عفونت رسیده
و پدری که قدرتمندانه سیاست میکرد بی سیاستی های خویش را در من
و شگفتی هایی که با من و در من قد می کشیدند و رسوخ میکردند به فردا
و باران که حتی به یک سئوالم پاسخ نداد
چرا که قطره قطره سخن می گفت و تنها روی زمین آب می شد 
و من به دنبال واژه هایی بودم که در مفهوم نگرانی آینه یافته بودم
فصلی نداشت
بی مقدمه در همیشه بود
در ذات نگرانی های من
نه ترس هایم
که من گاهی قریب ترین غربت مادر بودم
بی پروا 
عجول
و گستاخ
روی تمام شیشه ها می نوشتم
بهار
تا بستان
پاییز
زمستان
و عمر معنا می شد
بی قید و شرط سال و ساعت



349



همیشه در عمق سکوت من
بیکرانه ترین سلامی
شرط چشمانت برای عاشقی اگر نبود
من در هزاره ی اول زندگی
بی تردید پیامبر لبخند هایت می شدم

348




تو زیبنده ترین تن پوش امروز و فردای منی
من یعنی پیچ و تاب دیروزی عبوس و بی رنگ و بی دلیل
من یعنی هیجان امروز و بی تابی عاشقانه لحظه
و من یعنی تو یی در فردا 
حظ وافر تا همیشه
این روز ها شبیه سنگ تراشی شده ام که در آیینه پر قمار زمان گم شده و تنها ردی از رفتن های نا امیدش به جا مانده 
 می تراشد و می خراشد تندیس گرم معشوقه اش را

حد فاصل آب و آسمان مکثی را یافته ام برای نگاه و پگاه
برای اندیشه و بیداد
رخساره ات را از دریچه نیاز و التماسم دریغ نکن
من برای هر گوشه از حضورت هزار زندگی خواهم ساخت
حیف است تو باشی و من به همین یک دلیل هزار زندگی مبتلا باشم
 و دنیا وام دار شعر هایم بماند



347




با تو بودن بهانه نمی خواست
کافی بود عطش چشمانم
در لمس گرم و مطبوع لبخندت
آرام می گرفت که گرفت
بهار بودی و سرشار از هیجان
لبریز غروری که تنها گونه اش را بر نقشینه ایی در سیلک دیده بودم
مه آلود و مرطوب و دور
سبک غریب نگاهی که عبور و عابر را جدا می نمود
همان رویای مبهم همیشه
که برای دیدنش
شنیدنش
تماشا و تکاپویش
باید صورتم را به آیینه می چسباندم
یا کنار بوی تازه باغچه و علف دراز می کشیدم تا تصویرش را روی گلبرگ اطلسی می یافتم
اصلا می دانی تمام آرزوی محال و خیالی دیروز یعنی چه؟؟
یا محالی که در حال می رقصد؟؟


۱۳۹۳ شهریور ۲۳, یکشنبه

346



گمان می کنم نشانی تمامی قصه ها را باران هزار بار مرور کرده
که من اینجا سوگوار ردّی از غبارم
پای هر بوته از گل ، هزار شیون شبنم 
پای هر هذل زمستان ، هزار لرز هذیان
گاهی به اشاره ایی ملیح از نرگس پای تابستان لنگ میزند
چه غوغایی است میان همهمه باغچه و سکوت سرد خاک
هِـــــه
این آیینه با من مزاح می کند آهو جان
والا اینهمه دل چرکین از شستن صورتم نمی شد
نمی دانم باید می نوشتم که شب پای قرار ملتمس آن سال میماند یا می گریستم رسم شاعرانه ی خاطراتم را
بگو اصلا چه فرقی می کند وقتی قُرق را شکسته باشی
و صید رمیده باشد 
حتی اگر تمام تیر ها چِله نشین دشت و کوه باشند
هِـــــــی 
رسم اینهمه گریه را دیگر غربت هم نمی داند
دامنت را باز کن معشوقهٕ دور ترین سلام ها
برای آخرین بدرقه مرا در شیب ناز پستان هایت
 تا همیشه یار باش


345



هیچکس اندازه ی من ماه را شاهد اشکهایش نگرفته
هیچکس اندازه ی ماه به لبخندهای من تردید نداشته
وشب در سکوت بی پایان سیاه رنگش به خیال نوازش تو رام دلتنگی های من نبوده
آن روزها که تو نبودی
من در پیچ و خم هزار حادثه به خود می پیچیدم

و ماه به ظرافت خیال خوش خاطره تکیه داده بود
و چون نیلوفر به قامت فردا می پیچید
در حنجره ی من فریاد هزار جفت تنها دشت را معطل یک خاطره کرده بود
بگذار از رسوایی این روزهای پوسیده عبور کنیم
خواهی دید من چگونه در گوش علف نجوا می کنم

تا در باور کویر دامن دامن شقایق بروید

من از این روزها هم قد دل تنگی های تو کینه به دل گرفته ام

344



به گاهی برای زندگی
برای نگاه
برای سکوت
برای گریه
در بیگاهی به نام آمدن
به نام گریستن
به نام فلسفه
به نام اشک
به یأس در جنونی شبیه خودت
شبیه تو که در آیینه جان میسپارد
به اندام زشت زندگی خیره میمانی
واژه وامدار شکّی بی شکیب میگردد
و جنون همان رقص بدَوی و کودکانه خیالت که می شود
مطرود و محبوس اوهامی 
وَهمی مؤمن به اشتیاق و عشق
شاعرانه در دنجی از کلمات
به حیرت اشک میرسی و
هبوط پیامبرانهٔ حرف هایت
دیگر فرصتی نیست
این چاشت در کومه زندگی
در ازای آمدن بود 
هر لبی به کفایتی و
هر نقشی به اعجاز سرانگشتی
سوگوار اما سزاوار.....



۱۳۹۳ شهریور ۱۳, پنجشنبه

343




یک حرف از سکوت شب و یک خیال از گوشه ابهام ستاره 
در قیاس حوض و انعکاس ملیح مهتاب اگر پیدا نمیکردم
شاهرگ تمام شعر هایم را می بریدم
لَب از لَب باز نکن
کنار آن میثاق دو نهال گریه کاشتیم
یکی به نیّت بهار و یکی به نیابت خزان
برگ برگ خزیدم در آغوش پاییز
مرگ مرگ دویدم تا شرق تنهایی
به هزار و یک شب چشمانت قسم
شعر نمی گویم تنها میخواهم بغض خونین این هشت فصل فاصله را زار بزنم



342




کدام بهشت 
کدام جهنم
وقتی هم قدً یک فاصله
هر نقطه ایی جهنم و
هر نفس بهشت میشود....
دست هایت را هم اندازه رویایت باز کن!!
حالا تمام واژه هایش روی لبهایت میریزد....






341


چطور میشود ریشه به شکوفه حسادت کند؟!
کاش کسی در خیال درخت
دلیل تناقض بی دلیل برگ با شاخه را تعبیر می کرد
از پیامد رنگارنگ این پاییز هراسی ندارم
دلم برای تبر های بی کینه ایی میسوزد که زخم به زخم
به جای زمستان ساق پای بهار را نشانه میگیرند
این روز ها من در پیله لبهایم
برای تمام زندگی ابریشم میبافم
بیخ گوش برگ
هوا همان تهدید بی رنگیست
که با تور زیبای هیجان
همخوابگی میکند
هیسسسسس
چیزی نمانده 
باران برای ابر چتر خواهد گرفت
که نه ماه و نه آسمان لک شود
کافیست تقویم باغچه را برداری
از یاس تا اقاققی بشماری
گلبرگ لبخندت که باز شد
ساقه اندامت که ناز شد
من رسیده ام



340



تو همیشه میان درگاهی 
با یک پیمانه لبخند
رو در رو 
تو شعر و من شاعر
یک دنیا نگاه و یک فنجان قهوه
تمام طول روز بیت بیت زیبایی
و تا دیر هنگام ذکر و سجاده و سلام و هزار رکعت سکوت چشمانت 
چه فرقی میکند
مرز های جغرافیایی را تو ترسیم میکنی
فاصله پوچ ترین آزمون زندگی بود