۱۳۹۳ اسفند ۶, چهارشنبه

363




با تو انگار این شمع
با تو هر آن این شب
من و تو لبریزیم
تو از انکار تو ی من
من از ابهام من ه تو
اقرار می کنم فانوس کنار انتشار لبخند تو
روی صورت برگ مرا نقاشی کرد
کافی است لباس خواب بنفشت را به تن کنی
دیگر هیچ خیالی در من خمیازه نخواهد کشید
اسیر فاصله مانده ایم
آوا 
آوا
آوا
جنونی شبیه اشک
شورش که درآمد
جریانی شبیه شک
لحظه ی آشنایی ما
شعر نبود
حجم سرخ خیالی بود آنی
اما پر از تداوم و معانی
اصلا قرار نبود زیر تیغ شعر
ساعت ببینیم 
سال بچینیم
نه قرار ما این نبود
گفتند آدمی سیب سبز ممنوع است
سبد سفید خاطره برداشتیم
والا ما کجا و زندانبانی اینهمه حرف پر حدیث
تازه بساط بوسه مان راچیده بودیم
سبدمان را پر از فردا و فروردین کرده بودیم
که دنیا چرخید
پرت شدیم روی حصیر هزار حادثه
تقدیر عجیبی دارد این عشق
چشم تمام کولیان کور
شام شور این تنهایی 
حکمت یک خواب آشفته نبود
طلوع هزار حرف نگفته بود
انگار چاره ایی نبود
تا در باور همه نمیمردیم
در باور هم زنده نمی شدیم
عجب رسم غریبی داشت این راه عجیب
انگور شاهانی در خماری خمره شاید چله نشینی کند
اما شراب ضیافت شاهانه خواهد بود
نه ولیمه زود هنگام کلاغان در باغ



۱ نظر: