ما نبودیم
تو که بودی
این دل گرفته و بغض پر اشک
سهم کنایه و فانوس بود
قرار تمام بی قراری شب پره و مسیر پر نسیم قاصدک
من شاعر واژه های نگفته ام
شعر های چکیده بر خشت و روییده از خیال
نه عصا بر نیل می زنم
نه مردگان به آوایم سلام می دهند
و نه با اشاره خیالم دل ماه را می شکافم
پیامبر خاموش تنهایی های خودم که باشم
بی آنکه کسی گفته باشد گاهی میخوانم
گاهی می نویسم
و گاهی تنها به گناهی دلخوش می کنم
تا میراث آدمیت مدفون جهالت نگردد و
خیمه ی عصیان خاموش و بی رونق نشود
شاعرم دیگر
به اعتبار زخمهایم زندگی می کنم
نه شباهت شهوت انگیز نفس هایم
ساده ام ، تمام دیروز و امروزم را فروختم
فاصله و فردا خریدم
به عبارت یک نگاه و یک لبخند
چه کنم ساحره ی خوش اطوارم میلش نه به سیب بود و نه گندم
خانه ایی می خواست با ما
به دور از مردم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر