۱۳۹۳ اسفند ۶, چهارشنبه

362




زندگی ترانه زیباییست
بشرط آنکه لبهای تو
کنار نفسهایم هر لحظه
زمزمه اش کند
من سرد ترین آه جهانم
روی چشمانم یک قطره خون لخته بسته
طعم غریب ترس را در کوله کودکی هایم داشتم 
پسر بچه شیطانی که عصیان را عین آرامش میدانست

گاهی کافکا را یقینا می پذیرفت و گاهی باور می کرد سیمون دوبوآر راست می گوید
اما همیشه کنار گونه مذهب گریه می کرد حتی وقتی با نیچه فریاد می زد 
خدااااااااا مرده

تمام من را ببین
 ایمانم به تاریخ همواره مرا در قلب جغرافیا تنها گذاشت
من در لمس زندگی هیچ گاه ناچار نبودم
به اختیار خودم در مسیر نبوغ اظطراب پرسه زدم

تمام من را بشناس 
شاید خواستی فردا تمام فلسفه لبخندم را روی لبهای خودت باور کنی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر