زندگی ترانه زیباییست
بشرط آنکه لبهای تو
کنار نفسهایم هر لحظه
زمزمه اش کند
من سرد ترین آه جهانم
روی چشمانم یک قطره خون لخته بسته
طعم غریب ترس را در کوله کودکی هایم داشتم
پسر بچه شیطانی که عصیان را عین آرامش میدانست
گاهی کافکا را یقینا می پذیرفت و گاهی باور می کرد سیمون دوبوآر راست می گوید
اما همیشه کنار گونه مذهب گریه می کرد حتی وقتی با نیچه فریاد می زد
خدااااااااا مرده
تمام من را ببین
ایمانم به تاریخ همواره مرا در قلب جغرافیا تنها گذاشت
من در لمس زندگی هیچ گاه ناچار نبودم
به اختیار خودم در مسیر نبوغ اظطراب پرسه زدم
تمام من را بشناس
شاید خواستی فردا تمام فلسفه لبخندم را روی لبهای خودت باور کنی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر