۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

365




خاموشی آشنای لبهایت
تراز آرامش چشمانم را بهم ریخته
معجزه دیدار دوباره ی تو 
درک مرا از شب کامل می کند
عطش بیتاب هزار گناه بیقرار
حرمت یک نگاه حرام توست
والا شرم هیچ شرابی گونه ام را ارغوانی نمیکرد
خیالم با تو
نیازی به توجیه بی اطمینان شمع و
لکنت پر گلایه شب بو ندارد
گرچه دانه های انار 
خلوت ما را بهانه می کنند 
تا قسم مهتاب راست باشد
وقت خوبی است تا من با تمشک راز بوسه هایت را نقاشی کنم
حال عجیبی است کنار تو بودن
مثل هیجان یک راه جنگلی در شب
همسفر هزاران شبتاب باشی تا حدس پر رنگ نگاهت
شمارش وسوسه هایت
شوق پر حادثه ی نفس هایت
که از کشتی نوح جا ماندند
تا در ایجاز من و واژه شعر شوند
نه در وهم هر خدایی شناور




۱۳۹۳ اسفند ۲۳, شنبه

364





تمام تو را برای اولین بوسه 
از میان اینهمه خیال
آنهمه تنهایی
این حد اشتیاق
ذخیره کرده ام
میخواهم زانوانم استوار و محکم
نفس هایم تند و داغ
و چشم هایم پر نگاه باشد
شگفت انگیز است
بهاری که با بهار خواهد رسید
خانه ی مان آغاز خواهد شد
خانه ی ما
لبریزم از لبخند رسیدنت
هیجان داغ آغوشت
بیتابی سرخ گونه هایت
تجربه ی ناب اندامت



۱۳۹۳ اسفند ۶, چهارشنبه

363




با تو انگار این شمع
با تو هر آن این شب
من و تو لبریزیم
تو از انکار تو ی من
من از ابهام من ه تو
اقرار می کنم فانوس کنار انتشار لبخند تو
روی صورت برگ مرا نقاشی کرد
کافی است لباس خواب بنفشت را به تن کنی
دیگر هیچ خیالی در من خمیازه نخواهد کشید
اسیر فاصله مانده ایم
آوا 
آوا
آوا
جنونی شبیه اشک
شورش که درآمد
جریانی شبیه شک
لحظه ی آشنایی ما
شعر نبود
حجم سرخ خیالی بود آنی
اما پر از تداوم و معانی
اصلا قرار نبود زیر تیغ شعر
ساعت ببینیم 
سال بچینیم
نه قرار ما این نبود
گفتند آدمی سیب سبز ممنوع است
سبد سفید خاطره برداشتیم
والا ما کجا و زندانبانی اینهمه حرف پر حدیث
تازه بساط بوسه مان راچیده بودیم
سبدمان را پر از فردا و فروردین کرده بودیم
که دنیا چرخید
پرت شدیم روی حصیر هزار حادثه
تقدیر عجیبی دارد این عشق
چشم تمام کولیان کور
شام شور این تنهایی 
حکمت یک خواب آشفته نبود
طلوع هزار حرف نگفته بود
انگار چاره ایی نبود
تا در باور همه نمیمردیم
در باور هم زنده نمی شدیم
عجب رسم غریبی داشت این راه عجیب
انگور شاهانی در خماری خمره شاید چله نشینی کند
اما شراب ضیافت شاهانه خواهد بود
نه ولیمه زود هنگام کلاغان در باغ



362




زندگی ترانه زیباییست
بشرط آنکه لبهای تو
کنار نفسهایم هر لحظه
زمزمه اش کند
من سرد ترین آه جهانم
روی چشمانم یک قطره خون لخته بسته
طعم غریب ترس را در کوله کودکی هایم داشتم 
پسر بچه شیطانی که عصیان را عین آرامش میدانست

گاهی کافکا را یقینا می پذیرفت و گاهی باور می کرد سیمون دوبوآر راست می گوید
اما همیشه کنار گونه مذهب گریه می کرد حتی وقتی با نیچه فریاد می زد 
خدااااااااا مرده

تمام من را ببین
 ایمانم به تاریخ همواره مرا در قلب جغرافیا تنها گذاشت
من در لمس زندگی هیچ گاه ناچار نبودم
به اختیار خودم در مسیر نبوغ اظطراب پرسه زدم

تمام من را بشناس 
شاید خواستی فردا تمام فلسفه لبخندم را روی لبهای خودت باور کنی

۱۳۹۳ بهمن ۱۲, یکشنبه

361



ما نبودیم
تو که بودی
این دل گرفته و بغض پر اشک 
سهم کنایه و فانوس بود
قرار تمام بی قراری شب پره و مسیر پر نسیم قاصدک
من شاعر واژه های نگفته ام
شعر های چکیده بر خشت و روییده از خیال


نه عصا بر نیل می زنم
نه مردگان به آوایم سلام می دهند
و نه با اشاره خیالم دل ماه را می شکافم
پیامبر خاموش تنهایی های خودم که باشم
بی آنکه کسی گفته باشد گاهی میخوانم
گاهی می نویسم
و گاهی تنها به گناهی دلخوش می کنم
تا میراث آدمیت مدفون جهالت نگردد و
خیمه ی عصیان خاموش و بی رونق نشود


شاعرم دیگر 
به اعتبار زخمهایم زندگی می کنم
نه شباهت شهوت انگیز نفس هایم
ساده ام ، تمام دیروز و امروزم را فروختم

فاصله و فردا خریدم
به عبارت یک نگاه و یک لبخند


چه کنم ساحره ی خوش اطوارم میلش نه به سیب بود و نه گندم
خانه ایی می خواست با ما
به دور از مردم