خاموشی آشنای لبهایت
تراز آرامش چشمانم را بهم ریخته
معجزه دیدار دوباره ی تو
درک مرا از شب کامل می کند
عطش بیتاب هزار گناه بیقرار
حرمت یک نگاه حرام توست
والا شرم هیچ شرابی گونه ام را ارغوانی نمیکرد
خیالم با تو
نیازی به توجیه بی اطمینان شمع و
لکنت پر گلایه شب بو ندارد
گرچه دانه های انار
خلوت ما را بهانه می کنند
تا قسم مهتاب راست باشد
وقت خوبی است تا من با تمشک راز بوسه هایت را نقاشی کنم
حال عجیبی است کنار تو بودن
مثل هیجان یک راه جنگلی در شب
همسفر هزاران شبتاب باشی تا حدس پر رنگ نگاهت
شمارش وسوسه هایت
شوق پر حادثه ی نفس هایت
که از کشتی نوح جا ماندند
تا در ایجاز من و واژه شعر شوند
نه در وهم هر خدایی شناور
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر