هزاران سال پیش
دخترکی روی لبخندِ سر به هوای دشت
روی زانوی سکوتش ایستاد
و در درنگ لطیف نگاهش
تمام واژه هایش را به چشمه ایی بخشید
چشمه خندید و به دم شاعر شد
غزلی راه افتاد پای نِی زار رسید
دل نِی خالی شد
غم به جانش افتاد
دم به دم باد تکانش میداد
عاقبت عابر مهتاب به یادش افتاد
دست بر شال زد و پی هر زخم تکانش میداد
عابر دلسوخته می گفت مدام
که نبودم من اگر بی دلک کی نجاتت میداد
نی به لب برد که بگوید رازش
که ببخشد به نسیم آوازش
نی لبک گفت که ای ماه پرست هیچ مگو
اندکی ناله به دل گیر و به شب راز مگو
من خودم قاصد یک چشمه کلامم عابر
مزد یک جوشش و صد ناز نگاهم شاعر
تو بیا و نفسی بدرقه ی راهم کن
به لبت گیر و مگو هیچ ، فقط آهم کن
عابر از خواهش نی گشت خموش
راز نی را به نفس کرد سروش
گفت آن عاشق پر شور به ماه
می شود شد شاعر یک لحظه نگاه
تو که ماهی و نگاهی خدا میداند
چشمه و عابر و آهی خدا میداند
آدم از چیدن یک سیب به حوا رسید
یوسف از توطئه ی چاه به زلیخا رسید
تو بگو وسوسه ات چیست همان می شوم
راز این قصه بگو چیست جوان می شوم
ناز تو اینهمه زیباست خودت را بگو
نام تو ذکر خدایاست خودت را بگو
من فدای تو به جای همه گل ها تو بخـــــــــــند
پاسخ دادنحذف