۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

339



یادت هست جنگلی از بلوط بود و کلبه ایی که مدام لخت و عور لب روی لبهای مهتاب می گذاشت؟!
چای یا قهوه ؟!!
زیر مکث کوتاهی از لبخند
رو در رو
واژه می کاشتیم
تار ی از ناز و پود ی از بوسه !
باران که می آمد 

هم قد پنجره قَد می کشیدیم
من راه میرفتم
تو نگاه به قامتم میبافتی
خلوتی داشتیم رُک و پنهان
که حُرمت بوسه و باران داشت

آرام آرام واژه هایمان نفس میگرفت و
من شعر می شدم روی اندامت
و تو داغِ داغِ می خواندی و بار دار فردا می شدی
تا جنین جنون شبیه امروز مان باشد

اما نوزاد است دیگر
هر روز به شکلی

می گویند اینروز ها چشمانش شبیه تو شده
لبهایش شبیه من
لبهایش فال چای میگیرد
نگاهش قهوه!!


338



هنوز تَنت بوی خواب می دهد؟؟
هیجان اندامت به من جواب می دهد؟؟

هنوز قلبت با قیامت آشناست؟؟
نَبض لبهایت بلای جان ماست؟؟

هنوز خورشید از نگاهت وام میگیرد؟؟
اجارهء از ماهی و مهتاب می گیرد؟؟

هنوز با عطر سلامت بهار می آید؟؟
"گُل یاس منی" تو را به کار می آید؟؟



337



من از شوکران قبیح و مانوس این وهم بی منت 
به قدر بوسیدن پلکهایت تا همین نفس دوام آوردم
سور و سات پر تکلف چشمانم را 
میهمان نگاهت کن
 شاید تردید لبهایت دل از تگرگ پندار مسموم خلایق
 به اشتیاق بهار پرده زمستانی هر شاید را پس زد و روی پیشانیت غنچه بست


336



تو در گمان شمعدانی های مادرم
در نیاز محبوبه های شبش با من
تمام کودکی را زمزمه کرده ایی
قد به قد ساقه 
جان به جان ریشه
برگ به برگ نفس هایم را 
به تمامی روییده ایی
کنار عروسک پارچه ایی ات
به سینه فشرده ایی
دامن دامن روی زانو هایت
قصه و روی انحنای ملایم لبخندت
خواب و خیال و خلوت بخشیده ایی
روزی که آمدی یک نطفه در کوچه پس کوچه های آن شهر خاطره ها چکید
جنین یک نیاز عاشقانه شد
روی تمام حسادت ها کودکی کرد و
روی هر حادثه ایی پلنگ رفت
نوجوانی و جوانیش عمر هزار وسوسه داشت
لبهایی شبیه باران و
چشمانی تشنه درست شبیه قتل عام قحط سالی جدایی
روزی که میرفتم شهوت هزار جوانی
را میان اغوشت پنهان کردم
گرم و مرطوب شراب کهنه ایی شد شعر هایمان
از خدا نترسیدیم و حرام در حرام
به کعبه و قبله و محراب شعر و شراب نوشاندیم
چون ابراهیم یکتا پرست شدم
دنیا جهنم شد
نفسهایت را یاد کردم
گلستان شد آتش غربت
نوشتی آیه آیه خواندم
حافظ تمام اظطراب عشق شدم
مومن بودیم به انتظار
ایمان داشتیم به صبوری
میدانی؟! 
ما عاشقان گمنامی نیستیم
پلاکمان را به گردن آویختی و 
لب شدی برای عشق
دوریت را به آغوش گرفتم و
از تمام دنیا و هوس هایش پریدم
مرد شدم در راه عشق


335



ما آبستن کدام خیال شیرین هستیم
که اینهمه جهان پا می کوبد به پوستهء باردار باور ما؟
هی پَرت می شویم آنسویِ تلخِ تنهایی
هی بال میزنیم اینسویِ گرم فردا و امید
چند بارِ دیگر زمین باید با زمان بخوابد
تا یکبار برای همیشه کابوس بالا بیاوریم و تمام شود
شورَش را دیگر درآورده اند این اشکهایِ بی نگاهِ تُرش تماشایی
قیامتی ست این روزها
هر واژهء عقیم و از دهن افتاده ایی 
گوشهء راست لبهایم قدم می زند
و من به ضَرب سیگار جای بغض هایت را پُک می زنم
آنچه غورت میدهم دود پشت دود
انچه آتشم می زند آه پشت آه
حسرت همان خیالِ قریبی که گوشهء این غربت بی شکیب آشناست
هنوز شاید در راه رفتنی
اما ایمانِ معصوم این جاده
دیگر دل به آمدن باخته
شَک نکن دهان هر فاخته ایی بوی رسیدن می دهد
شاید لهجهء تند اینهمه حادثه 
در خاطره لال چشمان من و نَم خوش عطر سینه های تو 
هرازگاهی پا به پا شود
اما بی گُمان تصمیم آخر را اولین بوسه ات خواهد گرفت



334



دست روی پاییز می کشیم

هیچ برگی نمی ریزد 

کنار بوسه ی تابستان جا مانده ایم

اما این تقویم دل به زمستان باخته 

تنها به کفایت یک شکوفه واژه بیاور 

تمام سالم بهار میشود

اینهمه دلتنگی قد یک نسیم سلام می خواهد



333


از کدام واژه میگریزی؟!
وقتی شعر گوشهء لبخندت غروب تا غروب چای می نوشد

و من روی معجزهء آفتاب 
خط به خط خاطره می نویسم