۱۳۹۳ آذر ۳, دوشنبه

359



میان دو تنهایی 
تو رسیدی
لبخند شیرینی میان اشک و گز خند
جبر مسیر و اختیار همراهی دلنشین
و کفری که تمام مسیر
هلهله ی منی بود و عطش عرفات
و ذبیح دیروز و
قتیل هزار حرف و حدیث
بیا چرخ بزنیم 
کعبه به تمنای تو 
عجیب گردیدنی است
و زمزم لبهایت چه غریبانه چشیدنی



358



تو آمدی
درست در لحظه ی رفتن
مثل نفس که میآید
تا لباس بودن چرک نباشد
تا پیشانی صبر چروک نگردد
تا باز هم قلب شقایق روی نبض عشق
بی نشان از هیجان بهار نماند

میثاق تابستانی خورشید
سایه ی نارون و عطر بیتاب بید
خاطره خوش نقش هزار پروانه را 
به چشمانم بخشیدی


۱۳۹۳ آبان ۲۴, شنبه

357




غریبه ی آشنا ترین دیدار
میان دو رکعت نگاه شک کنی
تمام دیروزت باطل می شود
و دل به نمک گونه هایش می بندی
دالان سرد خواب هایم پُر تردّد شده
آن دهلیز باریک و تاریک و نمور
که به طرحی نجیبانه
میان پیوند شش اطاق
پایش را دراز کرده
در تنم مدام شده
راز این سخن صبورانه چیست؟؟
از نوجوانی تا کنون
چه میخواهد بگوید که در نمی یابم
این دالان آشنا به لهجه ی جیر جیرک ها
با من گفتگو می کند
کدام سئوالم بی جواب مانده
تمام من
بغض تو
پیش تر ها از امکان تکرارش میترسیدم
اما وقتی دریافتم تعبیرش طلسم لبخند فرداست
دیگر از نجوای آن شش اطاق حیران نشدم
در آن اطاق زاویه دختری روبروی آیینه
زیر لب زمزمه می کند تمام خواب های پریشانم را
و شانه میزند گیسوان سیاهش را
کنار پنجره ی قمری ها
دانه دانه یقین پاچیده اند
شش نشانه در این خواب بود
و بهاری که سبد سبد خمیازه چیده
روزی تو را با خودم پای حرفهای این خواب می نشانم
شاید لبخند تو طلسم اینهمه بیقراری را شکست
و من به خاطر آوردم
اینهمه سال کجا مانده بودم
و کدام دالان به ما خواهد گفت
دانه های این انار سرخ پاییزی
به لبهای تو سوگند خورده اند
بی رمقی هایم را نادیده نگیر
به تنهاییم ببخش اینهمه‌ آشفتگی را و
خُرده مگیر
کافیست تو هم با من به روایت این خواب بنشینی
سلام هایم هر بامداد سرمه ی چشمانت میشود







۱۳۹۳ آبان ۱۰, شنبه

356



هزاران سال پیش
دخترکی روی لبخندِ سر به هوای دشت
روی زانوی سکوتش ایستاد
و در درنگ لطیف نگاهش 
تمام واژه هایش را به چشمه ایی بخشید
چشمه خندید و به دم شاعر شد
غزلی راه افتاد پای نِی زار رسید
دل نِی خالی شد
غم به جانش افتاد
دم به دم باد تکانش میداد
عاقبت عابر مهتاب به یادش افتاد
دست بر شال زد و پی هر زخم تکانش میداد
عابر دلسوخته می گفت مدام
که نبودم من اگر بی دلک کی نجاتت میداد
نی به لب برد که بگوید رازش
که ببخشد به نسیم آوازش
نی لبک گفت که ای ماه پرست هیچ مگو
اندکی ناله به دل گیر و به شب راز مگو
من خودم قاصد یک چشمه کلامم عابر
مزد یک جوشش و صد ناز نگاهم شاعر
تو بیا و نفسی بدرقه ی راهم کن
به لبت گیر و مگو هیچ ، فقط آهم کن
عابر از خواهش نی گشت خموش
راز نی را به نفس کرد سروش
گفت آن عاشق پر شور به ماه
می شود شد شاعر یک لحظه نگاه
تو که ماهی و نگاهی خدا میداند
چشمه و عابر و آهی خدا میداند
آدم از چیدن یک سیب به حوا رسید
یوسف از توطئه ی چاه به زلیخا رسید
تو بگو وسوسه ات چیست همان می شوم
راز این قصه بگو چیست جوان می شوم


ناز تو اینهمه زیباست خودت را بگو
نام تو ذکر خدایاست خودت را بگو




355



دُردانه معصوم هِی دریغ و بی هیاهوی من
ما سالهاست ریشه کن شده ایم
از چهل گیس مهربان زلف تو از دروغ تا دغل پل ساختند و به عافیت رویاهایشان خزیدند
و پهلوی پُر مهر و بی ریای مرا راه ابریشم غرورشان کردند تا در بازار مکّاره غرورشان به سودای مهربانی های از جنس ما مشغول مشعوف باشند
یکی خندید و در خمره ی خام خیالش دانه دانه پتیاره گی کاشت
و آن دیگری بغض خرید و به فتوای بکارتش نجابت چید
بیچاره بهار پُر گلایه ی تو
خزان بی طبسم من
چه آسوده از یاد رفتیم
تَن مجروح و صد پاره ی تو را قاصدکی دید و
پیغام پشت پیغام به دوش نسیم نشاند 
و تو باور نکردی و لبخند زدی که ای دریغ از آنهمه سال بی ماه و شب بی مهتاب
و من در سالهای بهت و گریز 
بی هیچ چشم داشتی خیالم را فرو بردم در لمس ساده ی فردایت
چه ساده بودیم ما پروانه ی شکیبای من
هیزم اینهمه تردید در اجاق فردایمان بود و
به گمان تمام دیروز گریستیم
چاروق حیله پایت کردند
رو به راهت کردند
پای دوزخ با تو قرار بستند
و به منجنیق شقاوت نشاندند
و مرا به وعده ی آب کوزه کوزه سراب نوشاندند
چه؟!
که تو در راهی و من سر به راه!!
هیهات که اگر "ما" نبود
جهنم هیچ اما نبود
....هزار سکوت
هزار گلاه
این میان کاشته ایم
بگذار باز هم تنها تو بدانی و من
نمی دانم تو بمن رسیدی یا من به تو
اما خوب میدانم به داد هم رسیدیم
سر از تو بود سینه از من
گریه از تو بود چشم از من
آه از تو و ناله از من
قصه از تو گلایه از من
آنهمه تَنهایی که یادمان نمی رود!!
بی چون و چرا در دهلیز عشق بودیم
بی تقدیر و قضا
که از سَر نوشتیم
ما خود عاشقان زیبا سرشت سرنوشتیم