چه خوب است که دستانم با نوشتن اشنایند!!
در گور هم میشود شاعر بود
میشود از میان مردگان شعری برای زندگی سرود
من شاعر روزهای مرگم که برای خواب بودن رویای فردا را میبافد
من با ماه قهر کرده ام
سَرم را روی دامن مهتاب نمیگذارم
زمینِ پیرامون من به عکس میگردد
دیروز امروز میشود
اما فردا نمیاید
هرسال چهار فصل مرگ دارد و
هر فصل سه ماه تنفر
اما در جنگل دشمنی شنیده ام گلهای همیشه بهار روی مُردار میرویند و
عمیق ترین قسمت دریا مرداب است
روی صدفها را لجن پوشانیده
بگذار این مجنون تنها دلخوش دیوانگیهایی باشد که در بستر فردایش هیچ زنجیری نیست
من منکر خدا نیستم
اما کافر ترین وارث هابیلم که هیچ ایمانی به سنگ و صلیب ندارد
بگذار قابیل از چوب برای اثبات مردانگیش نرینگی بتراشد


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر