۱۳۹۳ مهر ۱۸, جمعه

354



پلک تو سرمه ی هر پاییز است 
نفست هیزم خشک و کلامت خیس است
تن من شور گناه و نگهت شیرین است
تن تو لَه لَه ی خشکی خشت است چه سود
پشت من باز به دشنه است
چه سود
سهم این گریه همین باران بود
سهم لبخند تَب ِ تیرباران بود
با من این راه به جایی نرسید 
کوچه و کوی پی تو به خیابان نرسید
تَن من آبی سرد و تن تو جنگل بی پایان است
قلب من کلبه ی متروک و دلم نقطه ی بی زندان است
سر هر کوچه قماری کردند
پای هر سیب ویاری کردند
همه حوّا شده اند پی ما میگردند
آدم این معما نشده پی جا میگردند


353


تو از کدام حادثه بی رویا
جان سالم به در برده ایی؟؟ 
شب مرداب بی تصوّر نیلوفر!!؟ 
دست نقره ایی مهتاب روی آب دور از چشم ماه؟؟
یا گونه ی کوه بی تَب خال شقایق؟!
یا حضور سایه ی بید روی چمن ها بی ترانه!؟
باد سرفه اش می گیرد
شب خوابش نمیبرد
کوه طلوع را نمی فهمد
و مرداب از تَن نیلوفر می گریزد!!
و چشمان من دل به درکی از شب و روز بدون تو نمی دهند
باید همین روز ها شروع کنیم
دیگر چلچله ها ی چشمانت رسیده اند
تمام بغض بهار را قورت نده
کنار شانه هایم 
روی سینه ام
اشکهایت خزان می کنند



352



من آغاز غروب را مدام از بَر می کردم
سرخ و کبود و ارغوانی و گاهی بارانی 
در خیال کوچه های بن بست پنهان می شدم
سفر جنون آمیز افکارم تاااااا تمام بی قیدی 
سرت را روی سینه ام بگذار و میهمان توجیه تقویمم باش
شتاب دارم در اقرار مَن در تو
اندکی لبهایت را باز نگه دار
چشم هایت را ببند و جز هرازگاهی که به نشانه ناباوری می گشایی باز مکن
بلند و داغ و عمیق تنفس کن لحن مایوس کلامم را
یک خیابان باران خورده و خیس کنار دریاچه ایی بی گفتگو وتیر های برقی که هیچ گوشه ایی از شب را ملامت نم کنند
نفس بریده و لال و گنگ روی هرگز زرد بی عبور می دویدم
گاهی گُلی بر غلظت هوا روییده و نروییده
و انعکاس شکسته و بی غرور نوری روی صورت لخت و خیس خیابان پاشیده و نپاشیده
می دانی که چه می گویم؟!؟
از شنیدن تا شعور
دیدن تا درک
تولد تا بلوغ
وقتی که هیچ مکانی آرامش رسیدن را نمی فهمید
و هیچ لحظه ایی درکی از عذاب من نداشت
چون و چرایی در خاطر تاریکی هایم نبود
تنها به اما و اگر های فردا می شد تکیه کرد
بی خوف و واهمه نیامده بودم 
مادرم گفت :حالا 
پریدم
پلک گشودم
و دستان بی توقعم برای چیدن هیچ سهمی دراز نشد
که گُنگ و لال رسیدم به زندگی

کودکی بی طلسم و قاعده
پای التماس آغشته آن فانوس زیبای آبی راه را از طبسم بیراه بشناسی و با نفرین قرمز زندگی همسو گردی
و رفتن 
و رفتن
و رفتن های بی نیاز رسیدن
به سراب سبزی ایمان بیآوری که فیروزه ایی نیست
باید روزه نشکنی و خاموش میان سایه ها لانه کنی
که شاید
غنچه ایی باز شود
اما نشد
اصلا نشکفته پَر پَر شد
وباز راه و بیراه
جبر و جادو
تااااااااا
آن نگاه و لبخندت که از تمام کودکی تا بودنت دریغ بود عطش و یاس
پا در رکاب امروز و فردا گذاشت
لاله و بابونه
یاس و اطلسی
بوی راز ناز شب بو
عطر خوش دعا و سلام
نفس و نگاه
آغاز شدم در مرز های ناشناخته ی نا امیدی




۱۳۹۳ مهر ۱۳, یکشنبه

351






پاسخ دلتنگی فاخته 
نه بهار بود
و نه بهانه
مُزد جیغ هایش را می خواست
آشیانه!!
بیا رو راست باشیم
هوای تازه ی اینهمه بیتابی
پنجره های آبی و آفتابی
صلات داغ ظهر
صدای نارون
و عطر معصوم بِه
پیراهن سبز و بنفش و آبیِ بلند
پَرت از دریغ سالها
همه و همه
مرا می خواهند
مرا می خوانند
طعم دست های شاعری
که بوی کاه گِل و کودکی می دهد