من آغاز غروب را مدام از بَر می کردم
سرخ و کبود و ارغوانی و گاهی بارانی
در خیال کوچه های بن بست پنهان می شدم
سفر جنون آمیز افکارم تاااااا تمام بی قیدی
سرت را روی سینه ام بگذار و میهمان توجیه تقویمم باش
شتاب دارم در اقرار مَن در تو
اندکی لبهایت را باز نگه دار
چشم هایت را ببند و جز هرازگاهی که به نشانه ناباوری می گشایی باز مکن
بلند و داغ و عمیق تنفس کن لحن مایوس کلامم را
یک خیابان باران خورده و خیس کنار دریاچه ایی بی گفتگو وتیر های برقی که هیچ گوشه ایی از شب را ملامت نم کنند
نفس بریده و لال و گنگ روی هرگز زرد بی عبور می دویدم
گاهی گُلی بر غلظت هوا روییده و نروییده
و انعکاس شکسته و بی غرور نوری روی صورت لخت و خیس خیابان پاشیده و نپاشیده
می دانی که چه می گویم؟!؟
از شنیدن تا شعور
دیدن تا درک
تولد تا بلوغ
وقتی که هیچ مکانی آرامش رسیدن را نمی فهمید
و هیچ لحظه ایی درکی از عذاب من نداشت
چون و چرایی در خاطر تاریکی هایم نبود
تنها به اما و اگر های فردا می شد تکیه کرد
بی خوف و واهمه نیامده بودم
مادرم گفت :حالا
پریدم
پلک گشودم
و دستان بی توقعم برای چیدن هیچ سهمی دراز نشد
که گُنگ و لال رسیدم به زندگی
کودکی بی طلسم و قاعده
پای التماس آغشته آن فانوس زیبای آبی راه را از طبسم بیراه بشناسی و با نفرین قرمز زندگی همسو گردی
و رفتن
و رفتن
و رفتن های بی نیاز رسیدن
به سراب سبزی ایمان بیآوری که فیروزه ایی نیست
باید روزه نشکنی و خاموش میان سایه ها لانه کنی
که شاید
غنچه ایی باز شود
اما نشد
اصلا نشکفته پَر پَر شد
وباز راه و بیراه
جبر و جادو
تااااااااا
آن نگاه و لبخندت که از تمام کودکی تا بودنت دریغ بود عطش و یاس
پا در رکاب امروز و فردا گذاشت
لاله و بابونه
یاس و اطلسی
بوی راز ناز شب بو
عطر خوش دعا و سلام
نفس و نگاه
آغاز شدم در مرز های ناشناخته ی نا امیدی