دست بر دار
تو از نگاه آینه عاشق تری
شرط شبنم خیال خیس باران نبود
صورتت را به سمت لبخند آسمان
میچرخانی تا بهانه ی باران عقیم نماند
آرام زمزمه کن فردا را
این سحر گاه پر گلایه ی بی واژه
چشمش شور تر از بغض من نیست
وردی بخوان
یک مشت از همین کلمه های نفس بریده
رنگ پریده
غصه دار
بردار و به آرامش همین دریاچه بسپار
خواهی دید شعر هایت
چه به هنگام طلوع تو در آینه
چه در صورت بی کینه ی آب
از ماه و ماهی زیباترند
به کفر شب
یا ایمان خورشید
از قید و شرط لبهایت
سیب و سوگند می چکید
وقتی زمین زیر پای آدم ایستاد
از همان آغاز من راز پاییز را می دانستم
هر سال سیب ها را که می چینم
در خیال بهار خزان می کند
چه فرقی میکند
برگ برگ
یا اشگ اشگ